تبليغاتX
....عشق من عاشقم باش....

....عشق من عاشقم باش....

                                        به نام خدایی که حرم دل را آفرید 

       وقتی قلم بدست گرفتم تا دنیا و مردمانش را توصیف کنم همه چیز از  یادم  رفت از خودم و شور

جوانی ام می نویسم که فردا حسرتش را میخورم و حال قدرش را نمیدانم با 1 نگاه عاشق میشویم و با

1 نگاه تنفر تمام وجودمان را میگیرد گاه بچه میشویم و گاه.... هیچ وقت زندگی با میل ما پیش نمیرود

پس ماییم که باید خودمان را با میل زندگی پیش ببریم.جوانیم و نادان گاه خطا می کنیم و خود

نمیفهمیم وقتی میفهمیم که دیگر دیر شده از حال شروع به پیدا کردن گمشده ی خود میگردیم اما

نمییابیم و در این حال کسان زیادی وارد زندگیمان میشود اما به هیچ کدام دل نبند دل بستن به آنها

یعنی شکست خوردن. تا به حال به واژه قسمت برخورده اید؟حتما جواب شما مثبت است اما تا به حال

به خوبی راجب آن فکر کرده اید؟؟؟میگن هر کی قسمت باشه خودش میاد سراغت اما شاید تعداد آنها

 زیاد باشد اما من یا تو  باید 1 را از میان آنها انتخاب کنیم کسی که لیاقتش را داشته باشد با تو زندگی

 کند و تو لیاقت زندگی کردن با او را داشته باشی؛زبان یکدیگر را به خوبی بفهمین نه مانند کبوترو1انسان

 که دو دنیای جدا از هم و دوردارند دنیایی که انسان اجازه وارد شدن به آن را ندارد یا بلعکس کبوتر اجازه

وارد شدن به آن را ندارد.زندگی مانند راهی است طولانی که در این راه چاه ها وپستی وبلندی های

زیادی دارد گاه در چاه می افتیم و برای در آمدن از آن بسیار تلاش میکنیم و گاه حتیِ با این همه تلاش از

 آن خارج نمیشویم گاه  در پستی و بلندی اش گیر میکنی و نمی دانی چه کار باید کنی گاه به 2 راهی

میرسی اما نمیدانی کدام راه صاف است؟میبینی زندگی من وتو از آنچه فکر میکردیم پیچیده تر است

چند وقت پیش به جمله جالبی رسیم وقتی من با تو هستم زندگی مال ماست نه مال من نه مال تو

مشکلات مال ماست؛زیبایی و زشتی مال ماست؛سختی ها مال ماست و......هیچ وقت تو ومن تنها

نیستیم چون در هر زشتی و زیبایی کسی همراه ماست.دنیا آنقدر بی درو پیکر است که هر گرگ و بره

ای وارد آن میشوند گرگ هیچ وقت بدون شکار زنده نیست و یا شاید زنده باشد اما زندگی به کامش تلخ

پس باید بره ای وجود داشته باشد تا گرگ بدون شکار نماند اما گاه بره از گرگ زرنگتر است و گول گرگ را

نمیخورد وممکن است گرگ شکاره بره شود میبینی زندگی؛دنیا و آدماشو میشه به همه چی شبیه کرد

اما با هم نه تنها! انسان بدون یار معنی ندارد؛انسان بدوون زندگی مفهومی ندارد و زندگی بدون دنیا

وجود ندارد حال شاید به مفهوم حرفم رسیده باشی که چرا گفتم همیشه من با یارم تو با یاری و هیچ

گاه تنها نیستیم.این دنیا مانند خانه ای است که ما در آن مستجر هستیم و1 توقفگاه بیش نیست و1 روز

 باید ازآن برویم عمر ما انسان ها همچون 1 گل کوتاه است مانند 1 روز به باغچه میآییم و با آب دادن و

غذا دادن رشد میکنیم وپس از سالها پژمرده و از بین میرویم ای کاش ما انسانها هم مثل فرشته ها مدار

 گناه نداشتیم .ما انسان ها همش در حال سفر هستیم شاید منظورم را از سفر به خوبی نفهمین

منظورم اینه ما هی در دوره های مختلف سنی قرار میگیریم و هر دوره شور خودش را دارد حتی سن 60

سالگی گاه این سفرهایی که 1 سال به 1سال میریم خوب و به یاد ماندنی است اما گاه لحظه هایی

است که فقط با 1 لبخند از آن گذشته ایم و در پشت آن لبخند غوغایی بوده و گاه در گوشه ای کز کرده و

در تنهایی خود عاشقانه گریه کردیم و خود دلیلش را نمیدانیم هیچ گاه در زندگی نگو افسوس چون

حسرت لحظه های زندگی را کم میکند پس بروو و آینده ات را بساز تا فردا نگوای افسوس!!!در 1 کتاب

چند وقت پیش به جمله ی زیبایی رسیدم می گوید عاشق واقعی کسی است که به عشقش نرسه

پس با کسی باش که دوسش داشته باشی نه عاشقش باشی چون دوست داشتن بهتر از عاشق

بودن؛یک روزی وقتی میخوای کسی و فراموش کنی که یه زمانی دوسش نداشتی اما بعدها با مرور زمان

 بهش علاقه مند شدی اما حال میخواهی فراموشش کنی اما نمیتوانی اما بعد از آنکه حرفی ازش

بشنوی که دروغ بوده و به همه گفته تنفر تمام وجود رو نسبت به اون میگیره حال او هر چقدر بگوید

دوستت دارم اما تو آن را باورنمیکنی و این کلمه زیبا از زبان او از هزار فش وبدوبیرا بدتر  است.دوست و

یاور تنهایی ما فقط انسان ها نیستند گاه 1 موسیقی و سازی که مینوازی به تو آرامش میدهد ؛گاه قلم

و کاغذ، کاغذ درد دلت را میشنود بدون اینکه حرفی بزند و در غم و شادی با تو شریک است نمیگم

انسانها شنونده بدی هستن اما انسانها دوست دارن در صورتی که میشنوند حرفم بزنند اما کاغذ فقط

می شنود و قلم فقط  مینویسد پس نتیجه میگیریم هنگامی که فقط به کسی نیاز داریم که فقط حرفمان

 را بشنود به سراغ کاغذ بیاییم.

          

+نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت17:58توسط 1 عاشق | |

سلام

الان که دارم این مطلبو مینویسم آنتالیامو دلم برای همه تنگ شده وای ۴ روز دیگه مونده اینجا خوبه اما

اگه دلتنگ نباشی روژان جون دلم برات خیلی تنگ شده ما اینجا همش تو هتلیم یا تو آبیم یا تو اتاق هوا

 خیلی گرمه امشب کنسرت گوگوش شاید بریم وایییییییییییییییییییییییییییی چقد دلتنگی بده الان همه

 تو استخرن اما من نرفتم آخه به آفتاب اینجا حساسیت دارم بدنمم سوخته و قرمز شده میسوزه بیشتر

مسافرا روسی هستن وای که چه بچه های خوشملی دارن از همه معذرت تا بیام ایران جواب همه

نظرارو میدم دنیز گلم دلم برای توام تنگیده اینجا نمیشه اومد یاهو  ساعت اینجا ۱.۳۰ ازساعت ایران

 عقب تره الان باید برم وقت ناهاره کارت اتاقم دست منه الان پشت در میمونن بای

ما ناهارمونو خوردیم ۴ شنبه ساعت ۳ شب پرواز داریم ای وای تا برسم خونه ۱۰ شده اما اگه بچه ها

پایه باشن با اینکه خسته ام اما میرم بیرون چون دلم براشون ۱ ذره شده تو این مدت فقط با ۱ شون ۱

بار حرف زدم اونم انقد بد اخلاق شده بودم که همه فهمیدن بعد با خط دوختر عمم زنگیدم بهش و آروم

شدم خودم فکر نمیکردن دلم برای اون انقد بی قرار وقتی زدگیدم از صداش فهمیدم اونم بی قرار بوده من

 به اینکه احساسات آدما بیش تر اوقات ۲ طرفس اعتقاد دارم دارن صدام میکنن بای

من اومدم  چرااااااااااااا بهم سر نمیزنین روژاننننننننننننننننننن کجایی؟ آخ جون داره زود میگذره  راستی

امروز تولد مامانم بود ای جانم مامانی تتلدت مبارک با اینکه............

نظر بدین دیگه دلم گرفته !!!!!!!!!!!

 من اومممممممممممممممدم سلامممممممممممممممم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت14:8توسط 1 عاشق | |

امشت وقتی بهش زنگیدم حالش بد بود چرتو پرت میگفت وایییییییییی خدا چرا عاشق شدن رو بهم یاد دادی چرااااااااااااا؟؟حالا عاشق شدم اما میخوام ازش دست بکشم اما بهش قول دادم تا آخرین نفس باهاش باشم گیجم اما میرممممممم ۱ جا دور که دیگه پیدام نکنه میدونم بدون اون میمیرم اما میرمو تنهاش میزارم امشب اشکام گونه هامو نوازش میدن اونم اون دور دورا داره می خنده میرم چون نمیخوام اینجوری ببینمش هیچ وقت از زندگیم ننوشتم اما امشب نوشتم چون دارم میمیرم

من قلب صافو صادقمو تقدیمش کردم اما هیچ وقت نفهمید که دوسش دارم میدونم براش سخته

اما دیگه نمیتونم اگه ماجرا دوستیو باهاش بشنوین میخندین اخه مثل پت و متیم

برای ۱۰۰۰رومین بار پرسید تا حالا شده قلبتو بشکنم منم برای ۱۰۰۰رومین بار به دروغ گفتم نه تا مبادا دلش بشکنه.بای شاهزاده ی شهر خاطرااتم

سلام

بچه ها من واقعا عاشقشم اونم عاشقمه اما غرور جلو عشقمونو گرفته

دیروز باهم رفتیم بیرون وقتی دستمو گرفت بودو ازم سوال می کرد

 نمیتونستم بگم نه باز خر حرفاش شدم و قتی اومدم خونه از کارام و

 حرفام پشیمون شده بودم از اینکه باز خامه حرفاش شده بودم

 امروزبهش گفتم هروقت آدم شدی بهم زنگ بزنو گوشی قطع کردم

الان ۴ ساعت از این حرفم بهش می گذرهو خبری ازش نشده وای

 آخرش چی میشه چرا پسرا احساسات ما دخترارو نمیفهمند اون داره

 با احساساتم بازی میکنه میدونم داره تلافی میکنه اما نمیدونه با این

 کارش داره آزارم میده عشق زیباست اما اگه از هم بگذریم اما ما هر

 دو لجبازیم بچه ها تو رو خدا برام دعا کنین و کمکم کنین حالا بهتون میگم زنگید یا نه تا بعد بای

من اومد م با عشقم آشتی کردم اما وقت نشد بهتون بگم وای امروز

 تولد بودم خانواده ام خانه عمه جون بودن ساعت ۸.۳۰ بود دیدم

 میترسم تنها برم خونه بهش زنگیدم گفت میاد دنبالم وقتی اومد احساس

امنیت داشتم دستم تو دستاش بود بابام زنگیدو گفت آژانس بگیر بیا

 خونه عمه گفتم باشه تا دمه آژانس دستام تو دستاش بود حس

 قشنگی بود کلی باهاش حرف زدم الان خالی شدمو احساس راحتی

 میکنم و الان بیشتر از همیشه دوسش  دارم وایییییییییی دارم میرم ۱

 هفته مسافرت دلم براش ۱ ذره میشه از الان ناناحتم داداش نیما من

خیلی رو کمکت حساب کردما تهنام نذاریا راستی تولد اامام زمان

مبارک دوستای گلم دلم براتون تنگ میشه مواظب خودتون باشین

داداش نیما آبجیت دیگه چه جوری حرفاشو بهت بزنه؟؟؟؟؟؟ نروووو تنهام نذار تو رو خدا

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت0:15توسط 1 عاشق | |

 دوستت دارم ! "

امیدوارم روزی بتوانم بهترین شعر زندگیم را برای تو بسرایم
و تقدیم تو کنم
گرچه که یقیین دارم که می دانی
نه تنها اشعارم
که تمام هستی ام
وجودم
تقدیم به توست
تو الهام بخش بهترین ابیات شعرهای منی
وقتی اولین سلام
نخستین دیدار
ملتهب ترین نگاه را به یاد می آورم
آن زمان که با نگاهی معصومانه
با لبخندی کودکانه
و با صداقتی شاعرانه
دستهایم را فشردی
و آن زمان را که شوق هر روز دیدنم
و هر روز دیدنت
آرامم می کرد ...
آه ! افسوس که چه زود گذشت !
باور می کنی ؟
باور کن که لحظه لحظه اندیشیدن به تو
حتی با اینهمه فاصله و درد
خون زندگی ، عشق به زندگی ، عشق به بودن را در رگهایم به جوش می آورد!
باور کن که هنوز هم دوست دارم
کودکانه
بی پروا
صادقانه
عاشقانه
دیوانه وار
بگویم
دوستت دارم
بگویم از ازل تا به ابد
عاشقانه و دیوانه وار
دوستت دارم
گرچه گفتن و شنیدنش را از من دریغ می کنی
می هراسی
می گریزی
اما من هنوز هم
دوست دارم که بگویم
دوستت دارم !

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت23:39توسط 1 عاشق | |

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قلبی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...

 

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

                          نظر یادتون نره ها!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت1:3توسط 1 عاشق | |

يکي داشت و يکي نداشت!

اوني که داشت من رو تو بودي و اوني که تو رو نداشت من بودم...

يکي خواست و يکي نخواست!

اوني که خواست با من بودن رو تو بودي و اوني که بي تو بودن رو نخواست من بودم...

يکي گفت و يکي نگفت!

اوني که گفت دوستت دارم تو بودي و اوني که دوستت دارم رو به هيشکي جز تو نگفت من بودم...

يکي موند و يکي نموند!

اوني که موند با من، تو بودي و اوني که بدون تو نمي تونست بمونه من بودم...

يکي رفت و يکي نرفت!

اوني که رفت توی قلب من، تو بودي و اوني که به خاطر تو توی قلب هيچ کس نرفت من بودم...

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت17:42توسط 1 عاشق | |

   

  تقدیم به مهتاب شبهای تنهائیم

فصل حقیقی عشق لحضه ای است که

                                                              در میابیم که تنها ماییم که عاشقیم...

و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است!

                                                    و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود

 

برای امروز و فردا عهد می بندم نهایت شادی را به تو هدیه کنم

عهد می بندم. نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد

بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتر غنا بخشم

عهد می بندم. هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم

بلکه تغییراتی را که خود می پذیری بپذیرم

و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم

چون میدانم . فردا...

                                      بیش از امروز دوستت خواهم داشت          

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت1:52توسط 1 عاشق | |

سلام ببخشید چند روز دیگه میام ۱ آپ میکنم از خجالتتون در میام.

                                                  همتون دوست دارم مواظب خودتون باشینا!!!!!

                                           بای بای 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت21:57توسط 1 عاشق | |

و بعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفری صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پا سخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنچره با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی داشت

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم  تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت وتردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت13:31توسط 1 عاشق | |

نوشته های یه مرد عاشق

به خاطر می آوری؟

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو  

تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی   

.وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..

 صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و

 گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری .

.بعد از کارت زود بیا خونه

وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری

 تو درسها  به بچه مون کمک کنی ..

  

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که بافتنی می بافتی

 بهم نکاه کردی و خندیدی

وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...

 

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ..

 

                                                     

وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری ..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

 

اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری..

پس

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت18:46توسط 1 عاشق | |

سلام

به همه دوستای گلم

امیدوارم همتون مثل گل شاد و خندون باشین

اومدم برای خداحافظی تا ۲۰ خرداد برام دعا کنید امسال با معدل ۲۰ قبول بشم وگرنه باید برای همیشه ازتون خداحافظی کنم

و در پایان:

همتون و دوستون دارم

                                                                                           التماس دعا (خدانگهدار)

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت18:7توسط 1 عاشق | |

مناجات نامه رايانه ای 

ای خدا Hard دلم Format مکن .................................... Filed من را خالی از برکت مکن

 

 

Option غم را خدايا On مکن ........................................ File اشکم را خدايا Run مکن

 

 

Deltree کن شاخه های غصه را .................................... سردی و افسردگی را هر سه

 

 

Jumper شادی بيا تا Set کنيم ..................................... سيستم اندوه را Reset کنيم

 

نام تو Password درهای بهشت ................................... آدرس ايميل Email سايت سرنوشت

 

 

ای خدا روز ازل Cad داشتی ......................................... Mouse بود اما مگر Pad داشتي

 

 

که چنين طرح 3D می زدی .......................................... طرح خود بر روی CD می زدی

 

 

تا نيفتد Bug در انديشه مان ........................................ تا که ويروسی نگردد ريشه مان

 

 

ای خدا از ما ايمن فرست ............................................ بهر دلهای پر آتش Fan فرست

 

 

ای خدا حرف دلم با کی زنم ........................................ Help می خواهم که F1 می زنم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت18:28توسط 1 عاشق | |

چقد سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

و به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد

زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی 

هنوزم دوسش داری

چقد سخته

که دلت بخواد سرت رو باز  به دیواری تکیه بدی

که زیر آوار غرورش همه وجودت له شد

چقد سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نگی

چقد سخته

وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات خیس کنه

اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری

چقد سخته

که گل آرزوهات تو باغچه دیگری ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی

و اون وقت آروم زیر لب بگی

گل من باغچه نو مبارک.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت19:37توسط 1 عاشق | |

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت19:37توسط 1 عاشق | |

آدمک آخر دنياست بخند
         آدمک مرگ همينجاست بخند
                دست خطي که تو را عاشق کرد
                        شوخيه کاغذي ماست بخند
                                 آدمک خر نشوي گريه کني
                                         کل دنيا سراب است بخند
                                          
       آن خدايي که بزرگش خواندي
                                                            بخدا مثل تو تنهاست بخند

آره تنهاست ولی دیگه

هیچ وقته هیچ وقت سراغش نیا

چون دیگه طاقت نداره

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت19:0توسط 1 عاشق | |